برادر لژیونی عزیز

تقدیم به تو که روزگاری چون من سوختی.

این روزها قلمم به تیره نوشتن دیگر قد نمی‌دهد.

این روزها حالم ،دیگر حال خستگی و درماندگی و واماندگی نیست.

این روزها ،دیگر خسته عاصی آن روزگاران نیستم.

این روزها نور از درون و جلوه از برون ،احساس هر روزه‌ام شده.

و به کل باید برایت بگویم.

این روزها دیگر هوای هیچ‌چیز مثل آن روزها نیست.

وقتت را به من بده،چشمانت را آرام ببند ،نمی‌خواهم تخیل کنی کمی تأمل کن.

با من سفر کن به گذشته‌ای نه چندان دور.

قبول دارم هولناک است ، اما هر از گاهی باید نیم‌نگاهی به گذشته انداخت تا به امروز غره نشد و به فردا بیهوده دل خوش نکرد.

حادثه همیشه در کمین است و من و تو هنوز کودکی هستیم پنجه در پنجه طوفان‌ها.

برادر خاطرت هست.

اسمش زیاد مهم نیست رسمش برایمان حائز اهمیت بود ،خانه‌اش چقدر مخوف بود ،اولین بار که در خانه‌اش را کوبیدیم.

یادت هست چقدر دشنام به خود دادیم اولین بار که مجبور شدیم خودمان افیونمان را جور کنیم.

خاطرت هست با چه ترسی به او که اسمش ساقی بود ، نشان از چه رفقای بد نشانی دادیم که قبول کند متاع ناخالصش را برای درمان درد بی‌درمانمان دهد.

برادر خاطرت هست.

چقدر چندشمان شد ، اولین باری که افیون را بر کف دستمان نهاد و با ترس و اکراه مشت خود را گره کردیم تا کسی نتواند گره از مشتمان باز کند ، غافل از اینکه دیری نخواهد پایید که مشتمان بر همگان بازخواهد شد و گل را از کف مان به در خواهند آورد.

به راستی به چه قیمت مشتمان باز شد و گل از کف دادیم که هیچ ، که گم کردیم.

به قیمت روی زرد ، به قیمت گودی زیر چشم ،خماری دم صبح ،اشک چشمان مادر ،کمر خمیده پدر، یاس و ناامیدی معشوق ، قهر رفیق ، پوزخند نارفیق ،ضعف اعصاب و مشت تپانده شده روی دیوار که دیگر غیرت چال انداختن روی دیوار گچی نمور زندگی هم نداشتیم.

چقدر مفت معامله کردیم ، چقدر مفت.

 چقدر خمیازه کشیدیم و بی‌رمق لخ کشیدیم ،لخ کشیدیم راسته ملک آباد را که روزی با نفسی عمیق و سری بالا با هزار امید و آرزو گام بر می‌داشتیم اما آن روزها با درد خماری بی‌اعتنا به عطر شکوفه‌های سیب فقط لخ می‌کشیدیم.

ولی امروز ، بوی عطر سیب از میدان بهار شیراز تا اندیشه 25 طنین‌انداز گشته.

امروز دیگر نه خماریم ، نه دیگر لخ می‌کشیم ،قدم می‌زنیم و گام‌های بلند بر می‌داریم به سوی فرداهای روشن و وقتش هم که برسد ، فرمانش که صادر شود ، می‌دویم  و باهم به خط پایان می‌رسیم ، خط پایانی که پایان راه نیست ، آغاز سر شدن است سر رفتن ،سر ریز شدن از عشق و محبت ، لبریز شدن از بوی عطر شکوفه‌های سیب.

اما خودمانیم ، یک شب وقتت را به من بده ،با من همراه شو ، به یاد گذشته‌ها ، تا باز هم با هم ،راسته ملک آباد را قدم زنیم و نفس عمیق بکشیم و ریه پر کنیم از ، نه تنها عطر شکوفه‌های سیب ، که بوی دیگر عطرها هم آنجا جولان می‌دهند.


منبع : وبلاگ آقای کاظم نوروزپور

نویسنده :مسافر محمد داوود